دل فدای او شد و جان نیز هم
این که میگویند آن خوشتر ز حسن
یار ما این دارد و آن نیز هم
یاد باد آن کو به قصد خون ما
عهد را بشکست و پیمان نیز هم
دوستان در پرده میگویم سخن
گفته خواهد شد به دستان نیز هم
چون سر آمد دولت شبهای وصل
بگذرد ایام هجران نیز هم
هر دو عالم یک فروغ روی اوست
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم
اعتمادی نیست بر کار جهان
بلکه بر گردون گردان نیز هم
عاشق از قاضی نترسد می بیار
بلکه از یرغوی دیوان نیز هم
محتسب داند که حافظ عاشق است
و آصف ملک سلیمان نیز هم

حالت خوبه
خوشحالم که تو عوض نشدی
ببخش اگه یه وقت نخواسته بهت توهین کردم
خودتو بزار جای من اگه اون کامنتهار میخوندی با خودت میگفتی که از طرفه مگ مگه.
خدا اونا رو هم به راه راست هدایت بکنه
امیدوارم هرجا هستی موفق باشی
بای تاهای
طلا که پاکه چه منتش به خاکه
شماها هم اگه مشکلی دارید اب خنک بخورید.
در ضمن هیچکدوم از نظرات رو هم سانسور نکردم
جواب ابلهان خاموشی است
خوش باشید
اصل شمول و عدم شمول و پریسا و کمانگیر و از همه مهمتر شادی و مگ مگ عزیز
خدا رو شکر که اونقدر ضعیف نیستم که مثل بعضیا بخوام دوستامو خراب کنم.
مگ مگ مگه خودت نگفتی یکی از اسم قبلی وبلاگ تو استفاده کرده و اگه میتونی حالشو بگیر؟
حالا بر علیه خودم توطئه می کنی؟
شادی خانم تو هم بدون هیچ هیزم تری به من نفروختی که بخوام اذیتت بکنم پس تو هم از صبرمن سواستفاده نکن.
جمعی از دختران مدرسه نمونه شما هم که خدارو شکر به راه راست هدایت شدین ولی نباید بگید بسیجی دورو ، این ضعف شما رو نشون میده منم میتونستم بگم... اصلا ولش کن.
من با شادی کاری نداشتم و ندارم که شما ها اونطور گفتین(با اون شادی بدبخت چه کار داری؟)
به شادی هم بگید اگه یه کم فکر کنه یک یا چند نفری بودن که تو وبلاگ من و شادی و مگ مگ به اسم هم کامنت میزاشتند البته کامنتهای توهین آمیز ، شادی اونموقع هم به من شک کرد و من قانعش کردم دلیلی برای این کار ندارم حالا چی شده الان بازم یاد اونروزا افتاده؟
راستی مگ مگ وبلاگ جدیدت مبارک
کمانگیر یه چیز میگم بدت نیاد اول برو معنی درست هک و هکر رو یاد بگیر بعدا بیا تهدید کن ccnaرو که باید بدونی چیه؟
امیدوارم به اشتباهتون پی برده باشین در غیر این صورت مشکلتون رو بگید تا جوابتون رو بدم
موفق باشید بای تاهای
پرسش: آيا جهنم اگزوترم (دفعکنندهء گرما) است يا اندوترم (جذبکنندهء گرما)؟
اکثر دانشجويان برای ارائهء پاسخ خود به قانون بويل-ماريوت متوسل شده بودند که میگويد حجم مقدار معينی از هر گاز در دمای ثابت، به طور معکوس با فشاری که بر آن گاز وارد میشود متناسب است. يا به عبارت سادهتر در يک سيستم بسته، حجم و فشار گازها با هم رابطهء مستقيم دارند.
اما يکی از آنها چنين نوشت:
اول بايد بفهميم که حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغيير میکند. برای اين کار احتياج به تعداد ارواحی داريم که به جهنم فرستاده میشوند. گمان کنم همه قبول داشته باشيم که يک روح وقتی وارد جهنم شد، آن را دوباره ترک نمیکند.
پس روشن است که تعداد ارواحی که جهنم را ترک میکنند برابر است با صفر.
برای مشخص کردن تعداد ارواحی که به جهنم فرستاده میشوند، نگاهی به انواع و اقسام اديان رايج در جهان میکنيم. بعضی از اين اديان میگويند اگر کسی از پيروان آنها نباشد، به جهنم میرود. از آن جايی که بيشتر از يک مذهب چنين عقيدهای را ترويج میکند، و هيچکس به بيشتر از يک مذهب باور ندارد، میتوان استنباط کرد که همهء ارواح به جهنم فرستاده میشوند.
با در نظر گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و مير مردم در جهان متوجه میشويم که تعداد ارواح در جهنم مرتب بيشتر میشود. حالا میتوانيم تغيير حجم در جهنم را بررسی کنيم: طبق قانون بويل-ماريوت بايد تحت فشار و دمای ثابت با ورود هر روح به جهنم حجم آن افزايش بيابد. اينجا دو موقعيت ممکن وجود دارد:
۱) اگر جهنم آهستهتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر شود.
۲) اگر جهنم سريعتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج پايين خواهند آمد تا جهنم يخ بزند.
اما راهحل نهايی را میتوان در گفتهء همکلاسی من ترزا يافت که میگويد: «مگه جهنم يخ بزنه که با تو ازدواج كنم!» از آن جايی که تا امروز اين افتخار نصيب من نشده است (و احتمالاً هرگز نخواهد شد)، نظريهء شمارهء ۲ اشتباه است: جهنم هرگز يخ نخواهد زد و اگزوترم است.
تنها جوابی که نمرهء کامل را دريافت کرد، همين بود!
مرغ عشقی خسته بود، که دلش شکسته بود
اون اسیر یه قفس، شب و روزش بی نفس
همه آرزوهاش، پر کشیدن بود و بس
تا یه روز یه شاپرک، نگاشو گوشه ای دوخت![]()
چشش افتاد به قفس، دل اون بد جوری سوخت
زود پرید روی درخت، تو قفس سرک کشید
تو چش مرغ اسیر، غم دلتنگی رو دید
دیگه طاقت نیاورد، رفت توی قفس نشست![]()
تا که از حرفهای مرغ شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بیا تا با هم پر بکشیم
بریم تا اون بالاها سوار ابرها بشیم
یه دفعه مرغ اسیرنگاهش بهاری شد![]()
بارون از برق چشاش روی گونش جاری شد
شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اونو دید
با خودش یه عهدی بست نفس سردی کشید
دیگه بعد از اون قفس رنگ تنهایی نداشت![]()
توی دوستی شاپرک ذره ای کم نمی ذاشت
تا یه روز یه باد سرد، میون قفس وزید
آسمون سرخابی شد سوز برگ از راه رسید
شاپرک یخ زد و یخ، مرد و موندگار نشد![]()
چشاشو رو هم گذاشت دیگه اون بیدار نشد
مرغ عشق شاپرکو به دست خدا سپرد
نگاهش به آسمون، تا که دق کردش و مرد



دلت از دست منی که وقتی تو وبت دیدم نوشتی میخوای بیای کلی خوشحال شدم پره
من که با مگ مگ دست به یکی میکردیم حالتو بگیریم بعدش معذرت میخواستم که اونم از دوست داشتنم بود پره
منی که کلی با تو و دوستات حال کردم
منی که ندیده بودمت ولی انگار پیشم بودی
واقعا نامردی
بی معرفت یدفه غیبت زد حالا اومدی اونم بی خبر
درست میگی من دوستای خوبی دارم یکیش هم تو هستی
اگه فراموشت میکردم لینکت رو حذف میکردم ولی اینکار رونکردم
بدون هرجا باشی بیادتم چون روزای خوبی و باهم داشتیم
اگه برات مشکلی نیست میخوام بدونم چی شد رفتی ؟ چرا وقتی بهش فکر میکنی اعصابت خورد میشه ؟
وقتی اونروزا که با هم دست به یکی میکردیم تا شادی رو عصبانی کنیم یادم میافته خندم میگیره
ای خدا چه روزایی داشتیم
راستی به شادی هم سلام برسون
براتون آرزوی خوشبختی میکنم
موفق باشید
بهار جاودان
جان شيرينم ، حيات واقعي ام ،زندگي ام ، زنده بودنم ، همه ي هستي ام ، چي دارم مي نويسم؟! ، عشقم ! اينهمه مرا غرق در نعمت ها و رويا ها كردي تا آن موج توقع زيبا در چشمانت نمايان شود ؟
اما تو كه مي داني دلم غرق دوست داشتن توست و ايمان به تو ، اما تو كه مي داني از شادي توست كه در دلم مي خندم و از خوشبختي توست كه هواي پاك سعادت را در ريه هايم احساس مي كنم ، اما تو كه مي داني براي من خيال تو هم زيبا و رؤيايي و شيرين است ، شايد نه به شيريني همان عسلي كه روزي به روي نازترين انگشتت مي نشند اما به زيبايي هياهوي چشمانت كه هر آيينه پر از راز هاست براي من و نگاه من كه از هر لحظه اش هزار تعبير مي كند .
اي روح زيبا و انديشه بلند ، اي درياي بيكران خوبي ها و زيباترين سيماي شرقي ، يادش بخير ، كه آن روزها همه بهانه بود ، آن بر ف ها ، آن جاده ها ، آن سرماي لذت بخش ، انگار از خيلي قبل تر بودي ، قبل از اينكه خودم را بشناسم ، قبل از اينكه متولد شوم ، از ازل لحظه ايي نبود كه دلم برايت تنگ نشود ، براي خنده هايت ، براي چشم هايت ،براي اخم هايت ، براي فكر هايت ، براي همفكري هايت ، همدلي هايت براي تو ، همه چيز تو ! از ازل چشمان من در مقابل چشمانت به سجده مي افتادند و عاشقانه تو را مي پرستيدند ، آنوقت ها كه نبودي همه ي روز ها و شب هايم در فراق مي سوخت و چون آمدي شعله بر تمام جانم زدي ، در مقابلت ذوب مي شدم .
هيچ گاه نشد كه روبرويت بياستم به چشمانت نگاه كنم و به تو بيانديشم كه اگر اينگونه مي شد از حقارت ، در خود آتش مي گرفتم . هيچ گاه نتوانستم با تو عاشقانه حرف بزنم ، عاشقانه صدايت كنم ، يا عاشقانه بروي شانه هايت ...
اي كه با غمت شادترين لحظه هاي زندگي ام را گذرانده ام ، اگر من باشم يا نه تو جاودانه ايي چون من ، چرا كه خدا تو را آفريد و به من هديه داد ، چرا كه در هر لحظه ي ديروز و امروز و فردا هزار بار تكرار مي شدي و خواهي شد ، مثل يك ملودي كه بر عرصه ي هستي من روان است ، چرا كه چشمانت شب شد و چشمان خيالت ستارگان زيباترين شب هاي دنيا ، چرا كه سنگيني نگاهت بر زيباترين قلب ها نشست و برندگي احساس پاكت بهترين روح ها را مجروح كرد ...
وفتی توهستی دلخوشی بی خودی پرپرنمیشه
دلواپسی دربه دره ؛چشم منم تر نمیشه
حس قشنگ ماشدن؛ با بودنت تازه میشه
آخه زیر سایه ی تو دلش میخواد قد بکشه
به جزتو پای هیچ کسی به فکر من وا نمیشه
شب سیاه بی کسی؛بی تو که فردا نمیشه
منکه دلم بادیدنت تا آسمون پر میکشه
اگه یه روزی تو بری ؛طفلکی دیوونه میشه
منکه دلم بابودنت جون میگیره؛تازه میشه
داستان از اینجا شروع شد که: بردی دل من٬من از تو آن می خواهم وز گم شده خویش نشان از تو می خواهم ولی این تازه اول راه بود: من از پی دل می دوم و دل پی دوست این بود نصیب روزگار من و دل بعد با خودم گفتم: دانی چرا ز میوه ها سیب نکوست نیمی رخ یار است و نیمی رخ دوست بعد تازه از اینم می ترسیدم که: از بس که همی جویم دیدار فلان را ترسم که بدانند که من یار فلانم حالا حرفهای بقیه هم جالب بود٬یکی می گفت: ای بی خبر از سوخته و سوختنی عشق آمدنی بود نه آموختنی!! یکی دیگه می گفت: زندگی عشق عجب زندگی است زنده که عاشق نبود زنده نیست! یکی که کمی پخته تر بود گفت: خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد خواهان کسی باش که خواهان تو باشد وقتی دیدم هر کی یه چیزی میگه یاد این افتادم که: ز هوشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد! این وسط اینو کم داشتیم که: دلا دیشب چه میکردی تو در کوی حبیب من الهی خون شوی ای دل٬تو هم گشتی رقیب من! خودم و دلداری می دادم که: یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب بود آیا که فلک زین دو سه ٬ کاری بکند!! ولی همین جوری هم که نمیشه پس: رازی که بر غیر نگفتیم و نگوئیم با دوست بگوئیم که او محرم راز است حالا تو چرا اذیت می کردی: دیرست که دلدار پیامی نفرستاد ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد!! ولی ما که ول کن نبودیم که: مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست خبر آمد که: بلبل از شوق گل و پروانه از سودای شمع هر کسی سوزد به نوعی در غم جانانه ای به تو گفتم که: به تو ای فرشته من٬گل من٬ترانه من که جدایی از تو باشد غم جاودانه من و در آخر به شما میگم: دوستان! عاشقم٬عاشق زارم چه کنم؟ چاره صبر است ولی چاره ندارم چه کنم؟
اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده است.
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين ان مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد .وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک بدون حرکت.
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.
متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد .!!!
مرد شديدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقي ! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حدي مي
توانيم عاشق شويم اگر سعي کني
زخماي رو دلم يكي دوتا نيست
واسه زخمه تازه ديگه جايي نيست
داشتم فراموش ميكردم ديگه تورو
تورو خدا برو
اين دل ديگه ماله تو نيست
دنبالش نيا ماله تو نيست
از همون راهي كه اومدي برگرد
اين دل ديگه ماله تو نيست
فكر كردي كه اگه بري تا كِي ميشينم پاي تو؟
سخت بود فراموشيت ولي كسي اومد به جاي تو
يه فرشته ي واقعي
؛ نقاب به چهره ش نميزد ![]()
اون اصلا مثله تو نبود زخمي به قلبم نميزد
عكساتو آتيش زدمو عشقتو كشتم تو دلم
ديگه اجازه نميدم بازي كني با اين دلم
اين دل ديگه نميخوره اين بار ديگه گوله تورو
حتي حاضر نيستم بيارم به زبون اسمه تورو
زخماي رو دلم يكي دوتا نيست
واسه زخمه تازه ديگه جايي نيست
داشتم فراموش ميكردم ديگه تورو
تورو خدا برو
اين دل ديگه ماله تو نيست
دنبالش نيا ماله تو نيست
از همون راهي كه اومدي برگرد
اين دل ديگه ماله تو نيست ![]()
احساس خوبيه وقتي يه نفر دلتنگت ميشه...! احساس بهتريه وقتي يه نفر عاشقت ميشه...! اما بهترين احساس اينه كه بدوني يه نفر هيچوقت فراموشت نميكنه
پسر وقتی به خودش اومد دید که روی تخت بیمارستان زیر سرم خوابیده . چیزی یادش نبود میخواست از روی تخت بلند بشه که یه دست گرم از بلند شدنش جلو گیری کرد . برگشت و نگاه کرد دست پدرش بود تا حالا پدر رو اینطوری ندیده بود پدر طبق معمول تسبیح چوبی قشنگش توی دستش بود و شبنم اشکش ریش سفیدشو خیس کرده بود . خواست حرف بزنه که پدر بهش اشاره کرد آروم سرجاش بخوابه آخه دکتر گفته بود اصلا نباید تحت هیچ فشاری قرار بگیره پسر طبق معمول حرف پدر رو گوش کرد و آروم دراز کشید و خوابش برد .
وقتی چشماشو باز کرد دید مادر و پدر هر دو بالای سرشن مادر طبق معمول اشک توی چشماش جمع شده بود ولی پدر اینبار تونسته بود خودشو کنترل کنه . مادر بهش گفت : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی افتاده خواست خدا بوده . مادر اینو گفتو نم نم اشکش تبدیل به سیل شد برای همین پدر از اتاق بیرون بردش تا کمی آرومش کنه . توی ذهن پسر این جمله ی مادر تکرار میشد که : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی افتاده خواست خدا بوده ولی هرچی فکر میکرد معنی حرف مادر رو نمیفهمید . آقای دکتر اومد بالای سرش یه کم خوش و بش کرد و بعد رفت سراغ معاینه بعد رو به پسر کرد و گفت : پسر قوی ای هستی حالت خوب شده فردا میتونی بری خونتون . پسر یه لبخند کمرنگ زد و با دکتر خدا حافظی کرد . مادر و پدر دوباره اومدن توی اتاق . پسر به محض دیدنشون گفت : پس شادی کجاست ؟ با گفتن این حرف مادر دوباره زد زیر گریه ولی این بار خودش رفت بیرون . پدر گفت : وقتی تو خواب بودی اومد . پسر باورش نشد چون وجودشو از روی بوی تنش تشخیص میداد . به پدش گفت : پدر میدونم شادی نیومده من تویه سخت ترین شرایط با اون بودم حالا .... تا اومد بقیه ی حرفشو بزنه پدر برگشت . وقتی اینطوری میکرد یعنی نمیخواست ادامه ی حرفو بشنوه پسر هم ساکت شد . فردا پدراومد دنبالش . پدر کمکه پسرش کرد تا لباساشو بپوشه تا برن خونه . وقتی رسید خونه خواهر و برادرش اومدن به استقبالش بغلش کردن و شروع کردن به بوسیدنش . از بوی اسفند بدش میومد برای همین خواهرش اسفند براش دود نکرده بود ولی در عوض مادر تا رسیدن خونه یک عالمه اسفند دود کرد پسر از دود خوشش نمیومد ولی گاهی البته فقط گاهی هر چند وقت یه بار پیپ میکشید . پسر از خواهر و برادرش پرسید از شادی خبری ندارید که یدفه دید رنگه هر دوشون پرید و زود از اتاق پسر رفتن بیرون . اخلاقش طوری بود که خیلی زود عصبانی میشد ولی خیلی زودتر به حالت عادی برمیگشت . داد زد . تلفنو بیارید توی اتاقم میخوام ببینم پس این شادیه بی معرفت کجاست . مادر اومد توی اتاقش . یه کم حاشیه رفت ولی حرف اصلی رو نزد بعدش بلند شد و رفت . پسر دوباره توی رخت خوابش دراز کشید . که یدفه رفت توی رویاهاش .
یاد گذشته ها افتاد وقتی که یه دل نه صد دل عاشق شادی شده بود وقتی که برای اولین بار با شادی در مورده عشق حرف زده بود شادی خیلی محترمانه بهش گفته بود که میدونی من اهل این جور چیزا نیستم ولی تو با بقیه برام فرق میکنی . آخه اونا با هم رفت و آمد خانوادگی داشتن . دفعه ی بعد که شادی با خانوادش اومدن خونشون پسر توی اولین فرصت به شادی گفته بود: بیا توی اتاقم و با شادی رفته بودن توی اتاقش و درو بسته بودن . پسر گفته بود : فکراتو کردی ؟ شادی بهش گفته بود میدونی چیه ؟ پسر گفته بود نه ! شادی بهش گفته بود منم عاشقه تو هستم ولی ....... پسر حرفشو برید و گفت : میدونم چی میخوای بگی . درکت میکنم تو دختری و ......... ولی این بار شادی حرفشو قطع کرد و گفت : الان میگم دوست دارم . پسر شادی رو محکم بغل کرد و شروع کرد به گریه . شادی اولش ترسید نه از اینکه توی بغل پسر بود بلکه از اینکه کسی در اتاقو باز کنه ولی بعد اونم پسرو بغل کرد و اونم گریه کرد . یه دفعه یه صدایی اومد !!! شادی شادیییییییی بیا میخوایم بریم . هر دوشون ترسیدن ولی بعد اشکاشونو پاک کردن . شادی یه بوسه ی کوچیک روی لبای پسر کاشت و با لبخند از پسر خدا حافظی کرد . از اتاق بیرون اومد و پسرم پشت سرش از اتاق بیرون اومد تا با خانواده ی شادی خداحافظی کنه . فردای اون شب پسر رفت پیش مادرش . گفت : مادر یه چیزی بگم ؟ مادر گفت : آره عزیزم بگو . پسر گفت : در مورد ...... در مورد ....... هیچی ولش کن . مادر گفت : چرا پسرم ؟ پسر گفت : بعدا میگم و رفت توی اتاقش . بعد از 10 – 15 دقیقه مادرش در زد و اومد توی اتاق . مادر گفت : میدونم میخواستی چی بگی !!! میخواستی در مورد شادی حرف بزنی !!! پسر از تعجب داشت شاخ در میاورد . پسرگفت : مادر شما از کجا متوجه شدید ؟ مادر گفت : همه متوجه شدن از اشک چشماتون و رژلب شادی که روی لبات بود !!! پسر سرخ شده بود ولی از طرفی خوبم شده بود چون دیگه همه میدونستن جریانو و رابطشونو اونطور که میخواستن میتونستن ادامه بدن ...........
مادر بهش گفت : فقط رابطتون طوری نباشه که باعث خجالت من و پدرت و پشیمونی خودتون بشید . پسر مادرشو بغل کرد . از اون روز هر روز با شادی تلفنی حرف میزدن . حداقل دو سه روز یک بار هم با هم بیرون میرفتن . یادش اومد یه بار که با هم رفته بودن پارک بستنی خریدن رفتن یه جای خلوتو پیدا کردن که هم حرف بزنن هم بستنی رو بخورن . شروع کردن به حرف زدن ولی انقدر غرق در صحبت های عاشقانشون شدن که بدون اینکه متوجه باشن بستنی آب شده بود و ریخته بود تازه بازهم متوجه نشده بودن و از نگاه های مردم فهمیدن که یه خبری هست و وقتی به خودشون اومده بودن دیده بودن بستنی آب شده ریخته روی زمین !!! از این اتفاقا براشون زیاد افتاده بود . یک روز ساعت پنج بعد از ظهر رفته بودن سینما و باز هم غرق در حرف زدنشون شدن و اصلا چیزی از فیلم متوجه نشدن و وقتی به خودشون اومدن که نگهبان سینما صداشون زد بود و گفته بود که سانس آخر هم تموم شده و اونا تازه فهمیده بودن که شش هفت ساعت روی صندلی های سینما نشستن . پسر و شادی انقدر عاشق هم شده بودن که از هم نمیتونستن جدا باشن . هروقت خانواده ی شادی میخواستن برن مسافرت پسر رو میبردن و هر وفت خانواده ی پسر میرفتن مسافرت شادی رو میبردن . شادی و پسر بعضی وقتا که تنها میشدن شیطونی هم میکردن !!! ولی هر دوشون میدونستن که بین اونا فقط عشق حکم فرماست نه چیزی دگیه . تازه بوسیدن عشقت و بغل کردنش چه اشکالی میتونه داشته باشه ؟ البته شیطونیاشون به همینا ختم میشد !!! همش با هم برای آیندشون تصمیم میگرفتن . چطوری زندگی کنن کجا زندگی کنن و کلا از این چیزا دیگه . خانواده هاشونم از اینکه شادی و پسر عاشق هم هستن خوشحال بودن چون به اندازه ی کافی همدیگرو میشناختن و از خصوصیات هم آشنا بودن . پسر همش این شعر رو برای شادی میخوند :
اي گلاله اي گلاله ديدنت خواب و خياله
گل صحرا گل لاله گل قلب من ، تو لاله
دل تو گرم و صميمي مثل خورشيد جنوبه
چشم تو چشم یه طوفان مثل درياي شماله
مي دوني تو مذهب من چي حرومه چي حلاله
آب بدون تو حرومه ، جام مي با تو حلاله
تو صدات شور ترانست پر زنگه چه قشنگه
تو نگات جادوي شعره، پر شوره ، پر حاله
گفتگوم تو ،جستجوم تو، گل باغ آرزوم تو
شب روز با توقشنگه زندگي بي تو محاله
پسر این شعرو از ته دل میخوند و حاضر بود جونشم برای شادی بده و البته شادی هم با کمال میل حاضر بود همین کارا رو برای پسر انجام بده . پسر همینطور غرق در خاطراتش بود که با صدای بلند زنگ تلفن از دنیای رویا هاش اومد بیرون . فکر کرد شادی هست تا بلند شد و خواست که بره تلفن رو جواب بده نا خواسته از پشت در صحبت های مادرش رو با مادر شادی شنید !!!
مادرش میگفت : شما رابطه ی این دوتا رو میدونستید . من و پدرش حتما برای شب هفت می یایم ولی پسرمو نمیدونم . پسر فهمید جریان چیه !!! تمام دنبا دوباره روی سرش خراب شد . یادش اومد مثل همیشه با هم قرار داشتن . توی پارک . شادی اصلا دیر نمیومد . ساعت 6 شد وقت قرارشون ولی شادی نیومد . ساعت 6:30 شد ولی بازم از شادی خبری نشد . ساعت 7 شد . انقدر حواسش پرت شده بود که یادش نبود شادی تلفن همراه داره . یدفه یادش افتاد . زنگ زد . ولی شادی تلفن رو جواب نمیداد . زنگ زد خونه ی شادی بازم کسی بر نداشت . زنگ زد خونشون . خواهرش تلفن رو جواب داد . گفت : سلام داداش . پسر بدون اینکه جواب بده گفت مامان هست . خواهرش گفت : نه . پسر گفت : خدا حافظ و بدون اینکه منتظر جواب باشه تلفن رو قطع کرد . تا تلفن قطع شد تلفونش زنگ خورد . مامانش بود گفت خودتو برسون بیمارستان شادی حالش به هم خورده !!! پسر تا اینو شنید خودش داشت میمرد ولی هر طور بود خودشو رسوند بیمارستان . شادی رو دید که روی تخت خوابیده ولی اگه حالش به هم خورده پس چرا سرش پانسمان شده ؟ نمیتونست فکر بکنه تا اینکه پدرش اومد گفت پسرم شادی تصادف کرده . خونریزی مغزی داره . پسر سرش گیج میرفت زمین خورد و از هوش رفت . بعد چند ساعت که به هوش اومد رفت وضو گرفت تا حالا نماز نخونده بود ولی ایستاد و شروع به نماز خوندن کرد و همش گریه میکرد . اما خدا به گریه هاش و ناله هاش گوش نکرد و ....
درسته دیگه شاهزاده ی رویاهاش پیشش نبود . حالا دیگه بدون شادی چطوری زندگی میکرد ؟ . یادش اومد که وقتی میخواستن شادی رو دفن کنن باز هم انقدر گریه کرده بود که باز حالش بد شده بود . بازم رسونده بودنش بیمارستان . حالا از اول ماجرا یادش می اومد. حالا فهمیده بود که دیگه شادی رو نداره . شادی ترکش کرده بود و پسر فهمید که شش هفت روز بی هوش بوده . رفت سراغ ضبط صوتش و روشنش کرد یاد شادی افتاد . این آهنگ بود :
عهد من اين بود که هرجا
يار و همتاي تو باشم
توي شبهاي انتظارت
مرد شبهاي تو باشم
چه کنم خودت نخواستي
شب پر سوز تو باشم
تو همه شبهاي سردت
آتش افروز تو باشم
عهد من اين بود هميشه
يار و غمخوار تو باشم
با همه بي مهري تو
من وفا دار تو باشم
چه کنم خودت نخواستي
شب پر سوز تو باشم
به همه شبهاي سردت
آتش افروز تو باشم
رفت توی رخت خوابش خوابید . چشماشو بست و یک لحظه حس کرد که شادی صداش میکنه . خوب گوش کرد . فهمید که صدای شادیه . شادی رو دید که اومد طرفش دستش رو گرفت و از روی رخت خواب بلندش کرد . دیگه غم رو روی سینش حس نمیکرد . حس خوبی داشت . شادی بهش گفت دیگه ناراحت نباش . برای همیشه میتونیم پیش هم باشیم . شادی ادامه داد و با خنده گفت هنوز دلت میخواد ؟ پسر گفت : آره هنوز میخوام . شادی مثل اولین بار لبهاشو روی لب های پسر گذاشت . حالا دیگه برای همیشه پیش همدیگه بودن .حالا دیگه هر دوشون به آرامش ابدی رسیده بودن.
کو بوسه ی گرمی ، که بجوید دل ِ سردم ؟
رسوا کنمت ، ورنه ز بیتابی ِ دیدار
شب تا به سحر ، با دل ِ رسوا به نبردم
دوری ز من ای گلبن سیراب و ، دل از دور
گلبوسه فشاند به سراپای ِ تو هر دَم
مهتاب تنت ، از دل ِ این بستر ِ خاموش
کی بردمد ، ای جفت ِ سبکسایه که فردم
خاری شد و در جان ِ پشیمان ِ من آویخت
آن شِکوه که پیش ِ تو تنک حوصله کردم
صد چامه فروباردم از طبع زر اندود
گویی به خزان ِ غمت ، آن شاخه ی زردم
خواهم ، که تو را گیرم و شادان بگریزم
آنگونه ، که هرگز نرسد باد به گردم
باغ گنهی ، تو رخ ِ شیرین ِ مرادی
آغوش ِ تو جوید ، دل ِ اندیشه نوردم
ای " وسوسه " ، گر با تو زنم بر سر ِ دلخواه
آتش ِ فِکند ، مهره ی مهر ِ تو به نردم
الهامگر ِ طبع ِ فریدونی و وقت است
کز ناز ِ دگر ، تازه کنی جوشش ِ دردم
با سلام...
اكنون كه غلم در دست ميگيرم و خاتره هاي شمالمانرا برايطان نغل ميكنم از كجا بگويم؟
اذ اول ميگويم...
پدر ما سال 76 به ما غـول داده بود كه مارا بحار 85 ببرد شمال...
غـول داده بود فولكس امو را بگيرد و حالي ه ما دهد... ولي عمو جان فولكثش رتا داده بود به خاهر زنش ولي از آنجا كه پدرم آدمح خوش غـولي است ژيان دايي عزت را گرفت و ما را به شمال برد.
نميدانيد اجب جاييست شمال.. خيلي باهاله ... ايشالا باباي شما هم بطونه از كميته امداد وام بگيره و شما را مصل ما شمال ببره ... من به خودم و پدرم ميبالم چون پس از 8 سال مشقـط توانست از كميته امداد امام{ ره} وام بگيره و ما را شمال ببرد... من الان اعتماد به نفـث بيشتري دارم و براي دوستانم پز ميدهم ... چون شمال رفتم ..پدرم ميگويد هر كس شمال برود خيلي آدمه پولدار وي با هاليست و من اكنون احساس پولداري و با هالي ميكنم ...چون شمال رفتم ...
دلتان بصوزد چون پدرم براي ما در راه رفتن به شمال دوغ ابعلي گرفت .پدرم براي هر دوغ 750 ريال پول داد ... انجا بود كه احساس خوشبختي كردم ...
خلاسه وقتي رسيديم شمال در كنار پارك جنگلي توقف كرديم و چادر آبجي خديجه را گزفتيم و با پدرم دو تاي چادري بر پا كرديم ... باز هم انجا بود كه از شادي در پوصت خود نميگنجيدم و به خود ميباليدم..
خلاثه وقتي رفتيم تو چادر پدرم ديد پايش از چادر بيرون است و آنجا بود كه چادر مامان كبري را گرفت و با چادر آبجي خديچه ازافه كرد و آنجا بود كه چادر ما بزرگتر شد و همه با شادي و خوشي كنار هم تخم مرق خورديم...و باز هم آنجا بود كه آحساس خوشبختي كردم .
خلاصه شب موقع خواب من تو چمن ها ي جنگل خوابيدم زيرا كه من از كودكي آرزو داشتم تو علف بخوابم ... چون در خانه كه هستيم من همش مجبور ميشم رو مزايك بخوابم...
صبح كه از هواب بيدار شديم ديدم داداش باقر از لب ساحل ماهي مرده گرفته تا براي ناحار كباب كنبم...
بابا ديويد ه باقر كفت پسرم تو واقعاً شجاعي و آنجا بود كه احساس كردم خوانواده ي با حوش و شجاعي دارم...
از اونجايي كه مامان كبري ميخاست به ما خوش بگذرد گفت پدرام برو با داداش باقر الف جمع كنيد ميخوام با ماهي ها سبزي پلو درست كنم... من هم گفتم مادر تو چغـدر فرشته اي...
خلاصه ما به بعد از ظهر به ساهل رفتيم و از زيبايي هاي مردم استقاده ميكرديم... مردم سوار اسب ميشدند ولي ما...
پدرم براي اينكه دلما اسب نخواهد و احساص بد بختي نكنيم به من گفت پدرام بپر پشت داداش باقر خر سواري كن ... من هم با خوشهالي اين كار ار كردم ...
خلاصه بعد از شام با پدرمينا يه قول دو قول بازي كرديم و كلي خنديديم ... بابام سنگارو ميريخت زمين بعد به ما ميگفت سوسكرو نگاه كنيد پشت سرتون ما هم تا برميگشتيم سنگ هارو ميچيند رو دستش ميگفت گول خورديد...و ما كلي مي خنديديم...
خلاسه فردا صبح برگشتيم طهران و خيلي خوش گذشت بهمان...
تازه بود كه فهميدم چه خوشبختم و فهميدم كه هيچ كثي نميتونه مثل من اينقدر خوشبخت باشه...
اين بود خاطره ي من... به به پايان امديم دفتر 8 سال ديگه حكايت برقرار ميشود دوباره پس تا آن موغع باغيست...
پرده اول
زمان: پنج شنبه شب
موضوع: مراسم خواستگاري
شب هنگام است، يك pent house به مساحت حدود 1000 مترمربع در طبقه بيست و چندم يك آسمان خراش در خيابان الهيه براي حضور مهمانان در نظر گرفته شده است. حدود 150 نفر از افراد با لباس هاي شيك و با دسته هاي گل و بعضا هدايايي در دست به پنت هاوس وارد مي شوند. در اين مراسم طبق سنت كهن ايراني با مراسم خواستگاري، شربت، شريني، ميوه و شام سرو مي شود. تنها هزينه ي شام 150 نفر مهمان، رقمي حدود 170 ميليون ريال (شام هر نفر حدودا 113 هزار تومان) برآورد مي شود. مراسم خواستگاري در محيطي صميمي و بدون نگراني انجام مي شود.
در پايان مراسم مهمانان از ميزبانان به خاطر پذيرايي تشكر كرده و به سوي خانه ها پرواز مي كنند.
پرده دوم
مراسم: سفر
موضوع: صرف شام
همان پنجشنبه حدودا همان ساعات
مادري با دختر 9-8 ساله اش كه به شدت معصوم مي نمايد و از چالوس عازم تهران هستند، از «در» رستوران شهرام واقع در جاده چالوس وارد مي شوند. مادر كه بسيار موقر است به آرامي به پيشخوان نزديك مي شود و از مدير رستوران مي پرسد:
ـ ببخشيد ارزانترين غذاي اين رستوران چقدر است؟
ـ 3000 تومان خانم و آن هم چلوكباب كوبيده.
ـ آيا غذايي ارزانتر از اين نداريد؟
ـ خير، از چلوكباب كوبيده ارزانتر چه مي خواهيد؟
فرزند با خجالت چادر مادر را مي كشد و نجوا مي كند:
ـ مامان ظهر هم ناهار نخوردم، مامان، و پا به زمين مي كوبد.
مادر با اضطراب به مدير رستوران مي گويد:
ـ اگر كباب كوبيده را بدون برنج بدهيد چقدر مي شود؟
ـ 2000 تومان خانم.
ـ لطفاً يك پرس بگذاريد.
چند قدم به سمت ميزهاي سالن پيش مي رود، داخل كيفش را وارسي مي كند. مناعت طبع، نياز فرزند و ... با اين همه برمي گردد و خواهش مي كند:
ـ آقا ببخشيد گوشت برايمان خوب نيست لطفا سفارش مرا لغو كنيد.
اما كودك كه تصميم به لغو برنامه ندارد، اين بار گريه را سر مي دهد. قطرات بلورين اشك به آرامي در گوشه ي چشم مدير رستوران نيز ظاهر مي شود، اما خودش را جمع و جور مي كند، پشت به مادر مي ايستد و مي گويد:
ـ ببخشيد خانم غذا را گذاشته اند، نمي توانم كنسل كنم.
چند دقيقه بعد براي اينكه مادر تحقير نشده باشد، از همان غذا (يك پرس چلوكباب كوبيده با يك سيخ كباب اضافه) روي ميز گذاشته مي شود.
مدير رستوران:
ـ يك سيخ كباب جايزه ي دختر خانم گل شماست.
و به آرامي يك قطعه اسكناس دو هزار توماني را به سمت دخترك مي لغزاند و مي گويد:
ـ اين هم براي خريدن يك عروسك كوچولو؛ آخه دخترم تو هم هم سن دختر من هستي.
و تحمل نمي كند به نايبش مي گويد:
ـ اون خانم با دخترش حساب كردن يادت نره.
و به كنار رودخانه مي رود تا اشكش سيلي شود و ...


اي غائب غيبت نشين! اي هستي شيعه!
طولاني بودن انتظارت ما را به خطا
كشانده است، ديگر عصر جمعه دلها نمي گيرد، چشمها نگاهشان را به
رايگان مي فروشند. اي
كاش مي دانستم در كدامين سرزمين قرار داري .هر جمعه دوباره سلام، دوباره ندبه، دوباره حسرت و آه،
انتظار، غروب، غريبي.
دوباره زخم كهنه جدائيم سر باز مي كند. امانم را بريده است.
مرض مزمن كفر و گناه، رهايم نمي كند.
براي درمان دردم راه را به خطا رفته ام مرا درياب .
يا صاحب الزمان.
توان سخن گفتن را از دست داده ام. ازاين غروب بي طلوع به ستوده آمده ام.
اي مهربان! به معصيت و نا سپاسيم اعتراف مي كنم.
اي با شكوه! فرياد بي كسي هايم را بشنو.
قلب شكسته ام را درمان كن، اگر چه بارها عهد شكني كرده ام. اگر چه دركلاس درست هميشه غائب بوده ام، حال همچو برگ خزاني كه اسير زمستان سرد و تاريك شده، با دستان خالي و پشتي خميده درمحضرت زانوي ادب خم كرده و به انتظار پاسخ در سكوتي مبهم به سرمي برم تا جوابم را بدهي و
باران رحمتت را بر قلب محزونم بباري.
ای تمام ارزوهای من! تو احساس گم من هستي كه در روز جمعه ، بر منطق احساس من جاري مي شوي ، هيچ مي داني ، كه من هماني هستم كه هيچگاه نديدمت . امروز كه اندازه تمام دلواپسي هاي نهج البلاغه در پاييز عاطفه هاي اهالي كوفه دلشوره پيدا مي كنم و آنگاه در زير باران غدير خيس مي شوم تا شيعه شوم ، باز مهمان حضور تو مي شوم . نمي خواهم دلم را با چيزهاي سر درگم ، گرم كنم.
تو مي آيي . بگو مي آيي ، مي دانم . نه نمي گويي ، اصلاً در دفترحضور تو ، ظهور تو حك شده است . بگو راست مي گويم . امروز مثل ديروز نيستم و فردا مثل امروز نخواهم بود؛ چون مي دانم مرا مي خواني . سرنوشت من اين است كه منتظر بمانم و تو منتَظَر . باور كن هيچ ترديدي ندارم ؛ زيرا همه سلول هايم ، همه ي نفس هايم ، سرنوشت غديري است كه مرا شيعه ساخت و آغاز دلشورگي هاي مولايم علي ( ع ) شد .
. ای افتاب سایه نشین اين ها سرگذشت نيست ، اين ها سرنوشت است ، سرنوشت غربت و انتظار ...
.این میلاد فرخنده را به تمام دوستان عزیزم تبریک عرض می کنم.بیایید امشب خدا را به پاکان در گاهش قسمش دهیم تا فردا کنار خود مولا میلادش را جشن بگیریم.![]()
ايستادن در حالت نماز باعث تقويت حالت تعادلي بدن شده و قسمت مرکزي مخچه که محل کنترل اعمال و حرکات ارادي است را تقويت مي کند و اين عمل باعث مي شود فرد با صرف کمترين نيرو و انرژي به انجام صحيح حرکات بعدي بپردازد. نماز قسمت فوقاني بدن را پرورش داده و ستون مهره ها را تقويت کرده و آن را در حالت مستقيم نگاه مي دارد. تقويت احشاء و ماهيچه هاي شکم، حفظ سلامت دستگاه گوارش و رفع يبوست مزمن سوء هاضمه و بي اشتهايي از ديگر خواص نماز خواندن و رکوع در نماز است. کارشناسان مي گويند در حالت رکوع، ماهيچه هاي اطراف ستون مهره ها منبسط مي شود که در متعادل و آرام کردن سمپاتيک مؤثر است.
مدت زمان خواندن ذکر رکوع نيز باعث تقويت عضلات صورت و گردن ساق پا و رانها مي شود و به اين ترتيب به جريان خون در قسمتهاي مختلف بدن سرعت مي بخشد. تنظيم متابوليسم بدن، فراهم نمودن زمينه از بين رفتن اکثر بيماري ها از بدن، کمک به افزايش حالت استواري و استحکام مغز و بهبود ناراحتي هاي تناسلي و نارسايي هاي تخمدان از ديگر خواص رکوع در نماز است.
سجده نيز ستون مهره هاي بدن را تقويت کرده و دردهاي سياتيک را آرام مي کند. سجده علاوه بر از بين بردن يبوست و سوء هاضمه، پرده ديافراگم را تقويت کرده و به دفع مواد زايد بدن به دليل فشرده شدن منطقه شکمي کمک مي کند. سجده همچنين باعث افزايش جريان خون در سر شده که اين امر با تغذيه اين غدد باعث حفظ شادابي، زيبايي و طراوت پوست مي شود. حالات سجده به واسطه باز شدن مهره ها از يکديگر باعث کشيده شدن اعصابي که قسمتهاي مختلف بدن را به مغز وصل مي کند، شده و اين اعصاب را در يک حالت تعادلي قرار مي دهد که اين هم براي سلامت انسان بسيار حائز اهميت است.
سجده باعث آسودگي و آرامش در فرد شده و عصبانيت را تسکين مي دهد. استحکام بخشيدن و تقويت عضلات پاها و ران ها، کمک به نفخ معده و روده، بهبود فتق، از خواص نشستن بعد نماز است.
روشن است که نماز فلسفه خاص خود را دارد که معراج مؤمن و مايه قرب به حق است و آن را بايد فقط براي خداوند تعالي خواند و نه به انگيزه فوايد و آثاري از اين دست. ولي آگاهي از اين دست نظرات علمي نيز مي تواند براي برخي مفيد باشد.

